شعر/لؤلؤ معرفت
لؤلؤ معرفت
لؤلؤ تام و تمام معرفت را یافتم
هاله ای از وهم ها در پیش چشمم ساختم
گفتمش کای لؤلؤ نیکو سرشت
مـرمرا لؤلؤ نمائی شد سرشت
آنــــکه ما را از درون پیــــــوند داد
بر من آن باشد که گویم زنده باد
کَی درخشد نورت از مشرق زمین
عاشقانت را بگویم اوست ایـــن؟
همچو شمعی در فراقت سوختیم
آتـــشی انـدر درون افروختــــــــیم
چشم ها چون چشم یعقوبان شده
همــچو یوسف مهتر خوبان شده
ای که عشقت روشن افسرده دل
روشـــنی ده هـــاشمان مرده دل
گر گــــزاری نـیکی مـن را زمـــین
فصـل ما را با دو چشمانت بـــبین
هاشم مالکی
17/5/72
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 14:4 توسط هاشم مالکی
|
این وبلاگ، نسخه دیگری از بوی سیب است، با طعم بلاگفا