شعر/در حرم
در حرم
من نـدانم بهر چــه ماندم حـــرم
ایـــن تـــو آوردی دلت را در بــرم
مدتـی در بـــــــزم عیــشم راه ده
تا که شاید شور عشقی در سرم
هاشم مالکی
29/2/72
در حرم
من نـدانم بهر چــه ماندم حـــرم
ایـــن تـــو آوردی دلت را در بــرم
مدتـی در بـــــــزم عیــشم راه ده
تا که شاید شور عشقی در سرم
هاشم مالکی
29/2/72
دل و گل
یک دل به تو می دهم به صد راز
پـــــــروانه کن و بـــــده بمن بـاز
صد گل به تو می دهم به یک ناز
صـــد پاره کــــن و بده به مــن باز
هاشم مالکی
25/6/75
نگاه ساز
تا تو نگاه می کنی، ساز من آه می کند
در پــی هر نگاه تو، ساز نگاه می کـــند
ساز هــمی نهان کند، راز دل فــغان من
ساز کـه بی نگاه تو، هرزه نگاه می کند
هاشم مالکی
2/6/77غم علی(ع)
اول کــــه تو را دیدم، رنجیدم و فهمــیدم
داغ و غـــــم تنهائی، در یــــار اثــــر دارد
از سلطه غم بر دل، این مسئله پرسیدم
آیـــا دل غم دیده، از غـــصه حـــــذر دارد؟
زهـــــرا به علی گفتا، بعد از غــم پیغمبر
هــجران ز تو ای یارا، این گونـه ثـمر دارد
غم دیدن و رنجیدن، از دست بـنی فرقه
بـعــد از غم تنــهائی، بسیـــــار اثر دارد
مــی گریم و می نالم، از رنـج فلک یارا
امـــا به علی زهــرا،از هجر خــــبر دارد
هاشم مالکی
اسفند 1384
میلاد منجی
ای گل نازم، قـــــبله ی رازم
سرمد هستی، به تو می نازم
«همه میگن مهدی من، گل زهرا
چون توئی سرور من، گل گلها»
مادرت گوید، مهدی کجائی
در مـــــدینه ای، یا کربلائی
«همه میگن مهدی من، گل زهرا
چون توئی سرور من، گل گلها»
هاشم مالکی
شعبان 1380
شانس
سِــــیه روی تیره رُخــــم ای عزیز
سِپه موی پیچیده غــــم، ای عزیز
مــــرا شرم احـــــــضارتان می بود
سِنَه سوی من کرده کم، ای عزیز
هاشم مالکی
28/1/75
عاشق دیدار
عشق دیدار تو دارم ای حبیب
عندلیــــبم از تو نالد ای حبـیب
آرزوی وصــــل جانان داشـــتم
چـاره جز از تو نماند ای حبیب
هاشم مالکی
13/1/75
مستِ مست
مستِ مستم، مستی مستانه تو
هر چه هستم، هستی جانانه تو
دلبــــری کن با دلِ ویـــــــــرانه من
مَــــــی پرستم، عاشق جـانانه تو
هاشم مالکی
10/4/74
درباره قرآن
هر که قـــرآن با تفکر خواندش
عالمی از عـــلم او را مانــدش
ایـــــن تذکـــر از درون او بـــود
وصــل ما با او چـــو تار مو بود
گوید آن مولای حق در دیدنش
من ندیدم چیز قبل از دیدنش
إذ تَـــدبّرتَ القُــــرآنَ وَاشـتَغِل
مــا بِـــه الأمرُ بخــیرٍ مشتَمل
هاشم مالکی
27/9/72
لؤلؤ معرفت
لؤلؤ تام و تمام معرفت را یافتم
هاله ای از وهم ها در پیش چشمم ساختم
گفتمش کای لؤلؤ نیکو سرشت
مـرمرا لؤلؤ نمائی شد سرشت
آنــــکه ما را از درون پیــــــوند داد
بر من آن باشد که گویم زنده باد
کَی درخشد نورت از مشرق زمین
عاشقانت را بگویم اوست ایـــن؟
همچو شمعی در فراقت سوختیم
آتـــشی انـدر درون افروختــــــــیم
چشم ها چون چشم یعقوبان شده
همــچو یوسف مهتر خوبان شده
ای که عشقت روشن افسرده دل
روشـــنی ده هـــاشمان مرده دل
گر گــــزاری نـیکی مـن را زمـــین
فصـل ما را با دو چشمانت بـــبین
هاشم مالکی
17/5/72
در مدح قرآن
کنم نقل و حکایت خوب رویت
زنم صــد بوسه بر لبها و رویت
ندانم مشـکلم را حل نما چون
فرستم این شکایتنامه سویت
کنی گر مشکلم حل با کرامت
بچسبانم دو دستم را به مویت
بگیرم کــام دل از مخزنت بس
کشانم شامـه ام را بهر بویت
ایا ساقی بده لعلت که نوشم
کشانده لعل تو من را به کویت
منه بر من تو محنت همچو در درویش
که هاشم از تو و تو هم ز اویت
هاشم مالکی
18/4/72
تک بیتی ها
دل آرام گــــــــیرد بیاد خـــــــدا
مکن نفس خود از حقیقت جدا
12/10/73
عجب از عمر، چسان می گذرد
ابر و باد است، روان مـی گـذرد
26/9/73
الهی خانه ی قلبم صفا ده
محبت را بـجای کینه جا ده
27/12/72
ما حرف مخلصان را، با جان و دل پذیریم
زیـــرا بجــز محبت، چـیزی ز آن ندیدیـــم
1/7/72
اگر دیدی که خـطم را خــــراب است
بدان آن را که ننوشتم حساب است
1/7/72